پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پارسا و مهرسا

چهار ماهگی

واکسن چهار ماهگی  رو با ٨ روز تاخیر زدم و اصلا هم اذیت نشدم نه تبی نه دردی نه هیچی خدا کنه بقیه واکسن ها هم همینطوری باشن در چهارماهگی وزنم ٧٥٠٠ گرم و قدم ٦٥ سانتی متر بود هنوز بلد نیستم بنشینم  اما مامانم منو اینطور نشونده الان کاری که بیشتر از همه انجام میدم اینه که وسایل رو میگیرم البته اول سایه هاشون رو میگیرم بعد میرسم به خودشون و کلی خوشحال میشم دیگه اینکه قل خوردن هم بعضی روزها انجام میدم بعضی روزها یادم میرم همچین مهارتی هم دارم چند وقتی هم میشه  که مامانم بهم اب انگور میده خیلی دوست دارم ...
8 آبان 1392

قصه هزار و یک شب

از کودکیم عاشق قصه های هزار و یک شب بودم اما قصه هزار ویک شب مادری برای پسرم قصه ای شد ماندنی نمیدانم بگویم هزار ویک شب های مادری من با تو زود گذشتند یا دیر؟ اما گذشتند و دیگر تکرار نخواهند شد! پارسای عزیزم در هزارمین روز از زندگیت میگویم که تو خیلی مهربانتر و عاقلتر از یک پسر هزار روزه هستی پسرم هزارمین ماه زندگیت، تو پیرمردی هشتاد و سه ساله خواهی بود و من... ١ روزگی ١٠ روزگی ١٠٠ روزگی و حالا یک پسر ١٠٠٠ روزه پسرم ،٧ آبان سال ١٣٩٢ ، هزار روز از زندگ قشنگت گذشت! ...
8 آبان 1392

قطار

من و مهرسا هر دو برای اولین بار ،در راه برگشت از مشهد ،سوار قطار شدیم سفر خوبی بود خیلی  خوش گذشت! این سفر اولین سفر چهار نفرمون بود ...
4 آبان 1392

پارسا و مهرسا 9

دلیل این که چرا بیشتر عکسهای دونفره من و خواهرجون این مدلی هست اینه که تا من از خواب بعداز ظهر بیدار میشم میام و پیش خواهرجون میخوابم و به مامانم میگم ببین ما دو تا رو و مامان هیجان زده میشه ... ...
4 آبان 1392

مشهد

مهرسا برای اولین بار و من برای سومین بار به مشهد رفتیم روزهای ما در مشهد اینطوری گذشت که صبح ها برنامه برای من ریخته میشد و عصرها هم میرفتیم  مشهد امام رضا ! یک روز رفتیم باغ وحش البته بیشتر از این که تایگر(ببر) ببینم قفس دیدم! یک اسب کوچولو بود که من با شجاعت سوارش شدم یک روز بارانی هم رفتیم شهربازی یک روز هم که هر چی بابا و مامان اصرار کردند که بریم بیرون من راضی نشدم و گفتم نریم بیرون و از سرگرمی هام تو هتل استفاده کامل را کردم و خواهرم در  مشهد به تنها کار مورد علاقه اش میرسد و بی وقفه در خواب بود بنابراین برنامه خاصی براش نداشتیم   ...
4 آبان 1392

اولین زیارت

در آخرین روز چهار ماهگی عازم مشهد امام رضا شدم به همراه برادرم و پدر و مادرم چند ساعت دیگه  برای اولین بار  گنبد طلایی امام رضا رو میبینم واکسن چهار ماهگی ام هم با تاخیر زده خواهد شد ...
26 مهر 1392